سر تیتر خبرها

حوض نقاشی – روز یکصد و هجدهم

10620675_958908330803450_4001505608770306531_n

یک: در راه که می رفتم، ترانه ی گنجشکک اشی مشیِ فرهاد عزیز را شنیدم. بارها این ترانه را شنیده و بارها آن را در ردیف ترانه های کودکانه جا داده بودم. این بار اما گویا فرهاد با من سخن می گفت. که: لب بوم ما مشین، بارون میاد خیس می شی، برف میاد گولّه می شی، می افتی تو ... ادامه متن »

مصاحبه با شبکه ی تلویزیونی اندیشه

10624678_958043397556610_5128798751355375264_n

در این مصاحبه من راجع به ضرب و شتم اخیر و کلانتری و اوین و موضوعاتی دیگر سخن گفته ام. شاید به شنیدنش بیارزد. متن پیاده شده ی آن نیز تقدیمتان می گردد. شاید این مصاحبه، برخی از دوستانِ دیر باور را متقاعد کند. گرچه برای کسی که قرار نیست چیزی را بپذیرد، خود خدا هم کاری نمی تواند بکند. ... ادامه متن »

کرانه ی باختری – روز یکصد و هفدهم

10334388_957404050953878_3318120452666639319_n

یک: پیش از این که سخن آغاز کنم، بر خود لازم می بینم از جناب خشایار دیهیمی سپاس گویم بخاطر نگارش نامه ی توفانی اش به رییس پرخاشگر و خام و موم و خفیفِ دستگاه قضا که همگانِ رسانه ها را بازداشته از این که بر مفسده های نظام انگشت نهند. این نامه ی آتشینِ جناب دیهیمی، خروج مبارکِ فرهیختگان ... ادامه متن »

بخش پایانی: مردی در قفس – روز یکصد و شانزدهم

10511263_956829561011327_8931207095996685756_n

یک: چند شب پیش رفته بودم به دیدنِ بهمن احمدی آمویی که به تازگی از زندان خلاص شده است بعدِ پنج سال. همسرش – ژیلا بنی یعقوب – پاک بانویی است که او نیز بارها به زندان رفته و ناجوانمردی ها دیده از دادگاه ها و قاضیان و زندانبانان. این زوج فهیم، به گمانِ من برکتی موّاج اند. برکت نیز ... ادامه متن »

بخش دوم: – فراتر از فربه – روز یکصد و شانزدهم

10347222_955600331134250_4641818401161373010_n

ساعت ده صبح اگر درخیابان پاستور بودم، یک ساعت بعدش در کلانتری بودم. با صورتی خونین و پیراهنی که چکه های خشک شده ی خون بر آن نشسته بود. در طبقه ی دوم، مرا به اتاق بازجویی بردند و بر صندلی نشاندند. افسران و درجه داران می آمدند و به سر و روی خونین من نگاه می کردند و داستان ... ادامه متن »

بخش نخست: پاستور و خون – روز یکصد و شانزدهم

10710859_954838597877090_1554632840195909666_n

تن پوشم را در میدان پاستور به تن کردم. ساعت درست ده صبح بود. پرچم به دوش به سمت انتهای پاستور به راه افتادم. تیتر درشتِ سپاه اموال مرا برده و پس نمی دهد و عکس های تن پوشم و پرچم قرمزی که با خود داشتم، چشم ها را به این سوی می خواند. اتومبیل های مردم و شخصیت ها ... ادامه متن »

باز آمدم، پیروز!

1901140_954399894587627_7440355943768122720_n

دیروز بعد از ظهر از زندان اوین بیرون آمدم. پیروز. گونه ی سمت راستم شکافته. و زیر چشمم نیز. عکس ها را دیشب در دستشویی کلانتری از خود گرفتم. به هنگام ورود به کلانتری، و در شلوغی و ازدحامی که در گرفته بود، کسی از من نپرسید تلفن داری یا نداری. می نویسم برایتان. سپاس از همه ی شما عزیزان ... ادامه متن »

مصاحبه ی محمد نوری زاد با تلویزیون ایران فردا

images

این مصاحبه روز جمعه پخش شد و من روز شنبه زخمی شدم. پیشنهاد می کنم حتما این مصاحبه را ببنیند و بخوانید تا بسیاری از رازهای روز شنبه برای شما روشن شود. سلام به همه ی هموطنانم، و به همه ی آنها که دل از وطن کنده اند و راهی دیاری شده اند که در مجموع می شود به آنجا ... ادامه متن »

اینجا سوسنگرد است! (بیست و هشت عکس)

10593216_952403308120619_6207841354915118230_n

می گویم: وقتی از رهبر گرفته تا آقا مجتبی تا بابک زنجانی تا سپاه تا آخوندها تا آیت الله ها تا امام جمعه ها تا دولت مردان تا مجلسیان تا قاضیان تا ما مردم، همه هر کداممان به یک جوری مبتلای دزدی و دروغیم و در ریا غرقیم و به مفسده مبتلا، چرا باید سوسنگرد و سوسنگردها آباد باشند و ... ادامه متن »